ظاهرا موج مباحث هولو كاستي فروكش كرده اما چند روز پيش مطلبي خوندم كه به نظرم اومد موضوع به اين سادگي قابل گذشت نيست.
يكي از دوستان پيشنهاد كرده بود آثار برخي از روانشناسان را مطالعه كنم من هم بر حسب اتفاق كتابي از ويكتور فرانكل روانشناس معروف خواندم كه سالها پيش ترجمه و بارها تجديد چاپ شده است. كتاب خيلي مختصر است كمتر از 100 صفحه كه بخش عمده اي از آن به مشاهدات نويسنده و شرح حال خودش در اردوگاه آشويتس اختصاص دارد.
هر چند كتابها و فيلم هاي متعددي در اين باره تهيه شده ولي خواندن اين يكي هم بي ضرر نيست. او پس از ورود به اين اردوگاه بسياري از نزديكترين دوستان و اعضاي خانواده اش از دست مي دهد و حتي از پنجره اتاقش دود آنها را مي بيند. فرانكل در خلال كتاب علاوه بر توصيف ماجرا حالات روحي يك زنداني در آستانه مرگ را هم تحليل مي كند و همين بر جذابيت كتاب مي افزايد.
همسرم به توصيه من قسمت هايي از آن را مطالعه كرد ولي گفت ادامه نمي دهم از قضا دردناكترين قسمت ماجرا خوانده بود كه كودكي 12 ساله را در سرما روي برف راه برده بودند و فردا صبح دكتر اردوگاه يكي يكي انگشتهايش را كنده بود.
با خودم فكر كردم اگر 60 سال ديگر كسي بگويد فاجعه حلبچه افسانه بوده و عده اي ديگر هم براي افسانه حلبچه مسابقه كاريكاتور برگزار كنند به بازماندگان آن حادثه و هم ميهنان آنها چه احساسي دست ميدهد؟
اما كتاب: انسان در جستجوي معني ، نوشته ويكتور فرانكل ، ترجمه اكبرمعارفي ، انتشارات دانشگاه تهران. چاپ انوم. 1380
